راه ماه
  
 
 
مرداد 1384
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384

سلام دوستان


خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ ان شاالله که باشید .

من هم بد نیستم ، شرمنده که این یه مدت به روز نکردم راه ماه رو . خب زندگیه و مشغله هاش ، دلگرمی ها و دلسردی هاش ، حرف واسه گفتن زیاده ولی تو راه ماه مجالی نیست .

از مقدمه کم کنم ، به خاطر درس و اینکه یه کم می خوام به پیشنهاد یکی از دوستان از این قالب بزنم بیرون تا شاید یه تغییری داشته باشم . تا یکسال نمی نویسم اینجا . مگه اتفاق خاصی بیفته و یه تلنگر اساسی بخورم تا راه ماه رو به روز کنم . از همگی ممنونم که اومدین خوندین ، نظر دادین و همراه بودین

 امیدوارم آبتون سرد و نونتون گرم و دلتون شاد و لبتون خندون و تنتون سالم باشه . پس تا یک سال باهاتون خداحافظی میکنم . منم رو دعا کنین حتما .  


 
شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1384


سلام دوستان

 

امیدوارم حال همگی خوب باشه و ایام به کامتون باشه . بعد از یک ماه دوباره فرصت شد که بنویسم و وبلاگ رو به روز کنم . در مورد این شعر باید بگم که یه غزله که میشه هم به عنوان یه تصویر سازی بهش نگاه کرد و هم برداشتهای دیگه که بستگی به خواننده داره ...:

 

غروب ، قلبِ افق خون و شکِّ مرگِ زمان

 

چه بی اراده هراسی ، که ریخت در دلِمان

 

و گاه گاه ، کلاغی که نعره سر می داد

 

و بی گمان، همه مدهوش سِحر باد خزان

 

نسیم ، حرف غریبی به کوچه ها می گفت

 

خبر،زحمله ی شب بود سمت شهر کوچکِمان

 

و آسمان ، همه تیره ، سیاه ، مشکی پوش

 

ز فتح قلعه ی شهر و، ز سوگِ مرگِ یَلان

 

ولی عجیب،که درشب ،چه خوب رونق داشت

 

معامله ی آدمی ، به دستِ پست ، سگان

 

امیدوارم بپسندید . میدونم تموم نشده شعر ، از قصد هم تمومش نکردم که هر کی هر جور و هر وقت خواست این شب و تمومش کنه و " برسد به وقت اذان " . دلشاد باشین الهی من هم دعا کنید .


 
چهارشنبه 31 فروردین ماه سال 1384

سلام دوستان

 

این دفعه یه کم متفاوت تر مینویسم ببینم اینجوریش رو میپسندین یا خدای نکرده خوشتون نمیاد و پیغام میذارین که :" مهدی ننویسی سنگین تری " به هر حال اگر هم خوشتون نیومد بگین، من که قرار نیست ننویسم فوقش یه مدل دیگه مینویسم

 

چه طرز سخن گفتن است ، آرامتر آقا!


حالا نشد که نشد ، بی خیال ، ای بابا...


چرا شُکوهِ غزل را به شِکوه آلودی؟


متن ِغزل که هیچ ، عشق را چرا حالا؟


مگر که سرخ تر است، خونت از فرهاد؟


هزار چون تو کسی بُرده این جفاها را


ببین که حیف نیست ، عمر اندکمان


خراب ِغم شود و بعد ، تا ابد ، لا لا...


مهدی بیا بخند و زنو، شعرعاشقانه بگو


چیزی بگو، پر از آتش، به رنگ دریاها

 

خوب امیدوارم پسندیده باشین ، حقیقتش من خودم هم دیگه از اونجوری غمناک نوشتن خسته شده بودم این و نوشتم که اگه شده یه ذره راه ماه از اون حال و هوای غم زده بیاد بیرون .... راستی واسه دلخوشی به خودم میگم " مهدی تولدت مبارک " . سر حال و سلامت و دلشاد باشین همگی

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 5840


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها