سلام دوستان
امیدوارم حال همگی خوب باشه و ایام به کامتون باشه . بعد از یک ماه دوباره فرصت شد که بنویسم و وبلاگ رو به روز کنم . در مورد این شعر باید بگم که یه غزله که میشه هم به عنوان یه تصویر سازی بهش نگاه کرد و هم برداشتهای دیگه که بستگی به خواننده داره ...:
غروب ، قلبِ افق خون و شکِّ مرگِ زمان
چه بی اراده هراسی ، که ریخت در دلِمان
و گاه گاه ، کلاغی که نعره سر می داد
و بی گمان، همه مدهوش سِحر باد خزان
نسیم ، حرف غریبی به کوچه ها می گفت
خبر،زحمله ی شب بود سمت شهر کوچکِمان
و آسمان ، همه تیره ، سیاه ، مشکی پوش
ز فتح قلعه ی شهر و، ز سوگِ مرگِ یَلان
ولی عجیب،که درشب ،چه خوب رونق داشت
معامله ی آدمی ، به دستِ پست ، سگان
امیدوارم بپسندید . میدونم تموم نشده شعر ، از قصد هم تمومش نکردم که هر کی هر جور و هر وقت خواست این شب و تمومش کنه و " برسد به وقت اذان " . دلشاد باشین الهی من هم دعا کنید . |